شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

26

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

داشت - و آن منصب در آن دولت از مناصب بزرگ و فروتر مرتبهء انشا بود ، و پيش سلجوقيان طغرا شريفتر از انشا بود - سلطان او را به اتابك ازبك رسول فرستاده بود ، بعد از انكه اتابك از حدود همدان گريخته و جان برده ، و فرموده كه رسم خطبه و سكّه در ارّان و آذربيجان بنام سلطان كند ، و هر سال بخزانهء عامره حملى معلوم برسم إتاوه يعنى خراج بفرستد . اتابك رسم خطبه و سكّه را در حال اجابت كرد و در ارّان و آذربيجان تا حدود در بند شروان ، بر منابر بنام سلطان خطبه كردند ، و نثارهاى زر و شاديهاى بى مرّ بحضور نصير الدّين دولتيار طغرائى تقديم داشتند ، و از هدايا و لطايف به حضرت سلطنت چندان فرستاد كه ميان بلاد او و معارضان سدّى شد ، و قلعهء فرّزين را برسم خدمتى ببندگان سلطان تسليم كرد ، و در باب حمل إتاوه عذر آورد كه عساكر گرج در اين حالت او را ضعيف شمرده ، و بر اطراف ولايت مستولى شده‌اند ، و حال بلاد و ثمرهء اموال آن در اين حالت كه بوى مخصوص است بدين حدّ رسيده است كه اگر قسمت كنند ، و حمل اتاوه بيرون آورند ، پيدا باشد كه حاصل آن بكجا رسد . سلطان او را مصدّق داشته حمل اتاوه را عفو فرمود ، و بولايت گرج رسول فرستاد كه اين ممالك در جملهء ولايتهاى ما منتظم شد ، و منابر آن به القاب سلطانى متوّج گشت ، و نقود بزينت نام و سكّه مزيّن شد ، بايد كه دست تعرّض ازان كوتاه دارند . * و اگر نه آن بودى كه سبب اسبابى كه ذكر خواهيم كرد سلطان به زودى مراجعت مىكرد اتابك ازبك از ولايت گرج بهرچه مراد او بود مىرسيد ، چه سلطان پنجاه هزار مرد معيّن كرده بود كه پيوسته در ولايت گرج غزا كند . آرى ، آنگه رسول سلطان با رسول